و در جستجوی پناهگاه گرمی بودم
از کنارم گذشت
گفتم:
((هی!نگاه کن روی مژه هایت دانه های برف ریخته است))
و او گفت:
((این برف نیست
پرهای بالشی است که خدا در آسمان تکانده است...))
و سپس لبهای خندانش را گشود
تا برفی را فوت کند
و ما هر دو خندیدیم
بعد به چشمانش نگاه کردم
و دیدم که چشمانش گرمترین پناهگاه جهان است...
شل سیلوراستاین
